...با هر بار تازه سازي(رفرش) صفحه يك مطلب به صورت تصادفي بارگذاري خواهد شد

كودك تا سرباز


كودك تا سرباز 

بچه رو سرو ته گرفته بود وچنان با غيظ مي زد به پشتش كه اگه چوب هم بود به گريه مي افتاد ...
«... اوهوي ! چه خبرته بچه ي مردمو اينجوري مي زني ؟! تو بچه ت نمي شه اين زبون بسته چي گناهي داره ؟» «برو گم شو ... اگه نزنمش كه ...» «ونگ ... ونگ ... ونگ ...» «چه صدايي هم داره ...»
و به اين ترتيب مجتبي اولين فريادهاي خودشو توي اين دنيا سر داد ، كه البته آخرين ها نبود !
«حالا يكي بيآد اينو خفه ش كنه » «گفتم اينجور محكم نزن... »
خلاصه مجتبي به دنيا اومد و گشت و گشت وگشت تا پاش به دانشگاه باز شد و چون اونجا هم خبري نبود به چراگاه رو آورد و همين روزاست كه به درجه ي فخيمه ي ستوان دومي (البته از نوع وظيفه ش) نائل بشه ! بيست و پنج سال پيش در چنين ايامي مجتبي به نا حق كتك خورد و از اون روز مبارزه خودش رو بر عليه ظلم به طور جدي شروع كرد... همه اينا رو گفتيم ، بگيم :

« مجتباي عزيز تولدت مبارك »

توضیحات :

تصوير گر كتاب كودك : جعفر !