بچه رو سرو ته گرفته بود وچنان با غيظ مي زد به پشتش كه اگه چوب هم بود به گريه مي افتاد ...
«... اوهوي ! چه خبرته بچه ي مردمو اينجوري مي زني ؟! تو بچه ت نمي شه اين زبون بسته چي گناهي داره ؟» «برو گم شو ... اگه نزنمش كه ...» «ونگ ... ونگ ... ونگ ...» «چه صدايي هم داره ...»
و به اين ترتيب مجتبي اولين فريادهاي خودشو توي اين دنيا سر داد ، كه البته آخرين ها نبود !
«حالا يكي بيآد اينو خفه ش كنه » «گفتم اينجور محكم نزن... »
خلاصه مجتبي به دنيا اومد و گشت و گشت وگشت تا پاش به دانشگاه باز شد و چون اونجا هم خبري نبود به چراگاه رو آورد و همين روزاست كه به درجه ي فخيمه ي ستوان دومي (البته از نوع وظيفه ش) نائل بشه ! بيست و پنج سال پيش در چنين ايامي مجتبي به نا حق كتك خورد و از اون روز مبارزه خودش رو بر عليه ظلم به طور جدي شروع كرد... همه اينا رو گفتيم ، بگيم :
« مجتباي عزيز تولدت مبارك »
|