|
تا به کی خشم و خواب و شهوت و خور؟ سـر بـرون کـن دمـی از ايـن آخـور! در خـيـابـان کـه می روم تـنـهـا زيـر لـب مي زنـم دمـادم غـر ! ظاهرم شاد و چهره ام خندان دلـم از غـصه هـای عـالم پـر درد يـک عـده آب و نان باشد عـده ای ايـنـکه آب باشد کـر عده ای دينشان فقط ريش است عـده ای پـيـنـه* ، عـده ای چادر دين من عشق هست و ديگر هيچ نـشـوم بـا شـمـا دمـی دمـخـور !! چـه کنم ؟ من ز نـسـل امـواجـم بـا شـمـا مـردگـان نـخـوردم بـر آخـر کـار مـن خـطـرنـاک اسـت نـشـويـد از کـلام مـن دلـخـور يـا به آتـش کـشـم تن خود را يـا بـکوبـم بـه فـرقـتـان آجـر !
|